ادامه داستان
و با تماسهاي اون دوستم كه قصد داشت با علي دوست شود رابطه من و علي قوت گرفت و زهره دوستم منو حسابي اذيت كرد و روابط من و علي را به خانوادههامون اعلام كرد و كلي دچار مشكل شديم اما رابطه من و علي اصلاً متلاشي نشد . برعكس روابط ما نيروي بيشتر گرفت در حاليكه خانواده علي دختر خالهاش الهام رو براش در نظر گرفتند و با خانواده خالهاش صحبت كردند و قول و قرار هم گذاشتند و به نظر علي توجهي نكردند .علي يك پسر متعصب هست و خانوادهاش فكر ميكردند كسي به غير از الهام كه اخلاق آرومي داره نميتونه با علي كنار بياد . اين موضوع 3 سال در بلاتكليفي باقي موند و خانوادهها فكر ميكردند اين قضيه و تصميم ما از روي احساس و بچگي است و به خاطر همين موضوع فكر ميكردند دير يا زود اين قضيه منتفي ميشه ، غافل از اينكه علاقه بين ما بيشتر ميشد و هر دوي ما مسير درست انتخاب كرده بوديم . علي از روابط دوستيهاي من خوشش نميآمد و به من فرصت ميداد تا آنها را درست بشناسم ولي همه آنها كه مجموعاً سه نفر بودند خيانتکار بودند . همه تلاش ميكردند به نوعي بين ما مشكل ايجاد كنند و با رفتارهاي زننده سعي ميكردند علي را به سمت خودشون بكشونن . بلاخره علي منو متقاعد كرد دوستام به دردم نميخوره خودش شد همه چيز من ( يك پدر و يا بردار خوب از لحاظ عاطفي و محافظت از من و يك دوست خوب و نمونه ) با وجوديكه شرم و حيا بين ما بود و باعث ميشد خيلي راحت حرف دلمونو بيرون نريزيم من بعد از سه سال از آشنايي قدرت اينو پيدا كردم بهش ابراز علاقه كنم يعني اين شرايط را علي برام مهيا كرده بود. علي به من اعتماد نفس بخشيد من خيلي خجالتي و منزوي بودم و اين موضوع بطور كل از بين رفت و هر چيزي كه يك دختر توي سن 18 سالگي ميخواست علي مثل يك فرد باتجربه ياريم ميداد و از هر چيزي منو غني ميكرد در ادامه تحصيليم تشويقم ميكرد تا اينكه وارد دانشگاه شدم . او همچنان محافظ من بود و عاشقانه منو دوست داشت مانند مادرها به خورد و خوراكم رسيدگي ميكرد و منم براي اون يك دوست شده بودم و اون كه گه گاهي با دوستان خود تفريح ميكرد روابطش با اونها کمتر شده بود و به نوعي احساس ميكرد من او را نجات دادم چون قبلاً يك شكست عشقي از دختر عمهاش خورده بود و تو اوضاع بدی با من آشنا شد كه بعدها عشق دخترعمهاشو يك بچگي تلقي كرد و اظهار پشيماني ميكرد خلاصه ما با هم خوب بوديم و تو اين شرايطه مشكلات فراواني هم داشتيم دوستاني كه دور بر ما بودند در واقع دشمني ميكردند و به نوعي حسادت ميكردند به خانوادهها دروغ ميگفتن و اطلاعات نادرست از ما به خانوادهها ميرسوندند مانند اينكه من يك حيلهگر هستم و قصد فريب دادن علي رو دارم و از خانواده بيبند و باري هستم بياصل و نصبم و يا اينكه علي اعتياد دارد ... مزاحمتهاي تلفني توي خونههامون فراوان بود اما نميتونستيم متوجه بشيم كه كار كدوم یک از اطرافيانمون هست و مشكلات عديدهاي برامون پيش ميآمد . از طرفي ديگر براي من مرتب خواستگار ميآمد و تحت فشارهاي شديد خانواده قرار ميگرفتم و عذاب ميكشيديم . خانواده علي با مشكلاتي كه پيش آمده بود به هيچ عنوان نمي پذيرفتند به خواستگاري من بيان. من و علي سرگردان بوديم و گاهي از اينكه كنار هم بوديم خوشحال و گاهي با هم اشك ميريختيم و به خداي خودمون گلايه ميكرديم . به هر كسي هم كمك ميكرديم در آخر دشمن ميشد و به خانوادهها اطلاعات اشتباه ميدادند . علي تحت فشار خانواده قرار گرفته بود كه بايد خيلي سريعتر الهام رو به عقد خود دربياره و علي شديداً برخورد ميكرد اين موضوع باعث عصبي شدن معده علي شده بود و گاهي معدهاش خونريزي مي كرد خيلي تنها بوديم .هيچکس حرفهامونو نميفهميد . بارها پيشنهاد شد فرار كنيم اما علي نميپذيرفت ميگفت دوست دارم خانوادهام همسرمو بپذيرند و ما هم زندگي عادي داشته باشيم دوست دارم جشن عروسي بگيرم ... و مرتب منو تشويق ميكرد كه صبور باش همه چيز درست ميشه بزار وقتش بشه . من خيلي عذاب ميكشيدم قضيه من تو فاميل و آشنا پيچيد و مرتب با نگاهاشون و رفتاراشون منو تحقير مي كردند كه گوئي قتل كردم و يا ... حرفهاي نامربوط پشت سرم درآمد تا حدي كه توي هيچ مراسمي حاضر نميشدم و يا اگر بودم خودمو از همه پنهون ميكردم روزهاي سختي بود و علي هم مرتب توي خونه جر و بحث ميكرد وقتي مادرش با علي به نتيجهاي نميرسيد به من زنگ مي زد و دشنام ميگفت اما هيچ وقت دلم نشكست ولي عذاب ميكشيدم. به علي زنگ ميزدم و مرتب گريه ميكردم . آه و ناله هامون رو هيچ كس به جز خدا نشنيد .هيچ كس باور نمي كرد كه چقدر ما به هم علاقه داريم. كم كم من وارد محيط كار شدم و فارغ التحصيل معماري . با هم زحمت ميكشيدم اینم بگم که علي مهندس مكانيك است . صاحب ماشين و خونه شديم ولي اين قضيه بين ما بود و هيچ كس خبر نداشت و قصد نداشتيم كسي چيزي بدونه سال ششم آشناييمون بود و ما همچنان بلاتكليف . ديگر توان تحمل كردن نداشتيم و قضيه بدتر از قبل شده بود. علي بالاخره تونست مادرش به كمك خواهراش راضي كنه تا منو و مادرمو براي اولين بار فقط ببينه و به مادرش بفهمونه كه حرفهاي مردم اشتباهه ، در امامزادهاي قرار گذاشتيم و همديگر رو ديديم من نميتونستم به مادر علي نگاه كنم فقط اشك ميريختم و اين موضوع مادرمو اذيت ميكرد از طرفي دوست نداشتم مادرم تا اين حد کوچک شدن منو ببينه و از طرفي نميتونستم جلوي احساساتمو نگه دارم خلاصه مادر علي آروم شد ولي اين بار حرفش روبه نوعي ديگر تغيير داد كه من با خانواده خواهرم صحبت كردم . از اين قضيه 5 سال ميگذره و من نميتونم با آبروي خواهرزادهام بازي كنم و از حرفهاي فاميل ميترسيد و مرتب بهانه ميكرد .بنده خدا 10 روزي هم در بيمارستان بستري شد ولي علي صرفهنظر نكرد در حاليكه همه زندگيش مادرشه و به خانوادهاش اعلام كرد تا مادرش قبول نكند م تا آخر عمر صبر خواهم كرد . منم مرتب تحت فشار خانواده كه حالا خواهر بزرگتر داري و بودن تو باعث ازدواج و موفقيت خواهرت ميشه و .... اين روزهاي آخر خيلي سختتر ميگذشت و پدرم تصميم گرفته بود منو به زور شوهر بده با وجود اينكه علي به تنهايي اومده بود با پدرم صحبت كرده بود و ازش خواسته بود كمي تحمل كنيد و اجازه بدین من مادرمو راضي كنم . در حاليكه توي اين وضعيت پدر علي پيشنهاد داد ما به مشهد بريم و ازدواج كنيم بالاخره مادرت بعد از چند سال دوري از تو آروم ميشه ولي باز علي قبول نكرد براي من هم اصلاً مهم نبود جشن عروسي گرفته بشه ... اين اواخر علي مرتب در عين بحث وجدال با خانوادهاش از حال رفت و دندانهايش قفل كرد و زير چشمش كبود شد منم از همه جا بيخبر بودم با همراه علي تماس گرفتم و مادرش جواب داد .با گريه منو صدا ميكرد و دخترم دخترم ميكرد من از ترسم تلفن رو قطع كردم. يعني از صداي مادرش خيلي ميترسيدم گاهي حتي اگر پيش علي بودم و مادرش باهاش صحبت ميكرد من تمام بدنم به لرزه ميافتاد خلاصه دلهره منو بيشتر برداشت و دوباره جرات كردم تماس گرفتم اين بار خواهرش بلافاصله گوشي رو برداشت و گفت سارا قطع نكن نترس حرف بزن بعد سلام كردم و پرسيدم چي شده علي نيست اتفاقي افتاده صدام به لرزه افتاده بود و نگرانيم بيشتر شده بود بغض راه گلومو بسته بود كه گفتند چيزي نيست دست علي بنده و كمي هم حالش بده تا اينكه وضعيت رو به من گفتند. فرداي اون روز علي رو ديدم و كلي اشك ريختم ديگر راهي نداشتيم. هر دوي ما داغون شده بوديم .علي مثل ميت شده بود زير چشماش هم همچنان كبود بود و حتي رمقي نداشت حرفي بزنه . بعد از يك مدت مادرش كه نزديك اذان مغرب بود با من تماس گرفت و شروع كرد گريه كردن و مرتب ميگفت نميدونم چرا بهت زنگ زدم سارا منو ببخش سارا ميتوني با پسرم زندگي كني خوشبختش كني . من فقط سكوت كرده بودم و اشك ميريختم . مرتب خدا خدا ميكردم و مادرش مرتب گريه ميكرد . من سعي ميكردم مادرشو آروم كنم بعد از تلفن سر نمازم كلي اشك ريختم و خودمو ندامت كردم . بعد از يك هفته مادرش رضايت خودشو اعلام كرد و قرار خواستگاري رو گذاشتند در واقع خواستگاري نيامدند يك دفعه بله برون شد و علي مرتب از من ميخواست تا خانوادهام جلوي ما سنگ پرت نكنن . من كلي استرس داشتم . بلاخره از طريق يكي از عموهام موفق شدم بقيهرو متقاعد كنم كه مانع ما نشوند و با 114سكه پذيرفتيم و همه چيز به خير و خوشي تمام شد و علي قولي كه به خودش داده بود عملي كرد .يك حلقه مناسب پارچه مناسب و گل و شيريني در حد عالي ............ ...... فاميلهاي ما متعجب مونده بودند ولي علي همچنان روحيهاش باخته بود و مدتي طول كشيد تا باور كنه چي شده همه چيز عالي پيش ميرفت و هر دوي ما لذت ميبرديم 5 ماه صيغه مونديم . تولد حضرت علي روز مرد عقد كرديم .خيلي ساده . علي همه برنامهها رو براي عروسي در نظر گرفت چون مادربزرگش به رحمت خدا رفته بود . تا اينكه متوجه شدم زني مرتب براي علي اس ام اس ميفرسته. زني كه قبلاً توي جريانش بودم و علي خودش برام تعريف كرده دشمني يكي از دوستاش با اون زن و علی باعث این موضوع شده بود و علي از آبروي خودش و اون زن دفاع كرد و اين عمل علي باعث شد اين زن به علي ابراز احساسات كنه . مرتب اس ام اسهاي عاشقانه براش بفرسته . علي بيتوجه از كنارش رد مي شد ولي اون دست بردار نيست و ما بارها باهم درگير شديم من به هيچ عنوان طاقتي برام نمونده همهاش 7 ماهه ما به هم رسيديم و حالا يك زني از خدا بيخبر با دو بچه و شوهر ولي به قول خودش عاشق مردانگي و غيرت علي زندگی من رو بهم ریخته. مرتب به من زنگ ميزنن و اذيتم ميكنن .يك روز خواب بودم زني با من تماس گرفت و گفت كه اون زن الاًن خونه علي ايناست . من ميدونستم علي تنهاست و با نگراني و با ايماني كه به علي داشتم سر زده رفتم خونه و علي تنها در خونه در حال قدم زدن بود و از ديدن من تعجب كرد و ديد رنگ و روم پريده يك ليوان آب به من داد و من قضيه رو تعريف كردم علي از دست من عصباني شد و فكر كرد من به او شك كردهام كه در همان لحظه اون زن به همراه علي زنگ زد علي خيلي خيلي عصباني شده بود چون چند بار به من گفته بود كه سارا برات مهم نباشه اينها تنها يك مزاحمت بالاخره خودش خسته ميشه و ميره اما من نميخواستم بپذيرم خيلي اشفته ميشدم علي وقتي متوجه اشك ريختن من شد به سراغ اون زن رفت و از شدت اعصبانيت به اون ناسزا گفت و چند تا هم تو سرش زد و اونو پرت كرد زمين تا بلكه اون ولش كنه علي وقتي خونه برگشت خيلي داغون بود از طرفي عذاب وجدان گرفته بود كه چرا روي يك زن دست بلند كرده . از طرفي منو بغل كرده و مرتب عذر خواهي ميكرد . تا خود صبح پيشش موندم . مرتب منو مي بوسيد و عذرخواهي ميكرد تا صبح بالاي سر من بيدار بود منو نوازش ميكرد و من در خواب و بيداري بودم . خلاصه بارها اين اتفاق افتاد و اين زن باز تماس ميگرفت و علي رد ميكرد و علي حتي به من اجازه نميداد به اون زنگ بزنم ميگفت در شان تو نيست با همچين آدمي دهن به دهن بشي . من چون اعصبانيت علي رو ديده بودم توي خودم ميريختم و هر كي به علي زنگ ميزد فكر ميكردم اون زنه شك به دلم افتاده بود در حاليكه علي خيلي با من منطقي صحبت ميكرد و من چند لحظه آروم ميشدم ولي باز ميرفتم توي فکر و علي مرتب ناراحت بود از ساكت شدن و گوشه گيري من و ...... ولي نميخواستم مستقيم به اون چيزي بگم چون علي گفته بود اگر اون زن باعث بشه تو خودتو و زندگيتو ببازي من اونو ميكشم . تا اينكه يك روز گوشي علي دست من بود و سه تا اس ام اس آمده بود و من ديدم و خوندم كه اون زن براي علي نوشته بود كه چرا ميخواي منو بسوزوني ............ ......... ......... . من از خوندن آنها خيلي آتيش گرفتم كه چطور به خودش جرات داده به علي اس ام اس بزنه صبح بود و علي ميخواست منو سر كار برسونه آنقدر من توي ماشين گريه كردم و زجه زدم و هر چه به دهنم بود ميگفتم: تو بيغيرت شدي يك زن داره با تو اينجوري ميكنه . ديگه برام مهم نيست ميخوام خودم اون زنو خفه كنم علي اول گوش كرد بعد عصباني شد سرم فرياد زد بعد ديد خيلي بيتابي ميكنم باهام صحبت كرد و يك آبي به دست و صورتم زد و آب ميوهاي برام خريد و من رفتم محل كارم . اون زن شهرستان بود و علي گفت يك اس ام اس زدم بهش و گفتم به مرگ مادرم اگه پات به تهران برسه ميکشمت و به من قول داد اصلاً جوابشو نده و كاري به كارش نداشته باشه . من و علي چند روزي رفتيم مسافرت به همراه پدر و مادرش. ناگفته نمونه خانواده خيلي خوبي داره انگار نه انگار اينها قبلاً مخالف من بودند مادرش رفتار خيلي خوبي با من داره و منو قبول كرده و دوستم داره . وقتي از مسافرت برميگشتيم اين زن دوباره اس ام اس زد و علي نخونده پاكش كرد و باز من حساس شدم تا اينكه پري شب علي ديد من آنقدر داغونم و ناراحت مرتب منو آروم مي كرد و ميگفت سارا در افتادن با اين زن و يا امثال اين زن حماقته اينها هيچ چيز براشون مهم نيست من تهديدش كردم به شوهرت ميگم ميگه بگو برام اهميتي نداره ولي براي من فايدهاي نداشت و مرتب گوشي علي رو جك ميكردم كه ببينم آيا علي هم به او زنگ زده اصلاً حالتهاي يك رواني رو پيدا كرده بودم تا اينكه متوجه شدم يعني علي برام تعريف كرد و اون زنو حضوراً ديده و سوار ماشين كرده به خاطر آزار و اذيتهاش تلافي كرده گفت اون چيز ديگهاي فكر ميكرد وقتي بهش گفتم اين مزاحمتها چيه ؟ميگه تا خواست حرف بزنه باز زدمش اينقدرکه از بينياش خون راه افتاده بود و بعد از ماشين انداختتش بيرون و الاً 10 روزه ازش خبري نيست من از علی پرسیدم اگه شكايت كنه چي گفت بكنه اگه ميخواست بكنه تا الان ميكرد ميخواستم سوال كنم با مشكلاتي كه براي ما پيش آمده من توان اينو ندارم كه ببينم يكي ميخواد عليرو از من بگيره همهاش ميترسم و شك به دلم افتاده و باعث شده از همه زنها بدم بياد بيشتر حوادث روزنامهها رو ميخونم و اين باعث شده من ديدم تغيير كنه ازتون خواهش ميكنم راهنمائيم كنيد من خيلي سختي كشيدم به اينجا رسيدم و حالا ميخوام توي آسايش زندگي كنم . ظرفيت من تكميل شده و دوست ندارم باز فكر كنم ميخوان ما رو از هم جدا كنن . ازتون تقاضا دارم كمكم كنيد تا فكرهاي پليد از ذهنم دور بشن و ترسم بيافته و با خيال راحت تو جامعه حاضر بشم و بتونم زندگي بي دردسري داشته باشم و راهنمائيم كنيد با اون زن چيكار كنم.يعني دست از سرمون برميداره؟ چرا بعضي از زنها براحتي به خانوادهاشون پشت ميكنن و باعث خراب شدن زندگي مردم هم ميشن دليل اينها چيه ؟