X
تبلیغات
داستان - سرگذشت واقعی یه دختر ....
داستان های واقعی و . . . !

 

من یه دختر فوق العاده آروم درسخون و عزیز دردونه مامان و بابا و داداش و خواهرم بودم

بابام یکی از مهندس های معروف ذوب آهن اصفهان بود

مامانم حسابدار یه شرکت بزرگ تو اصفهان داداشم دانشجوی مهندسی مکانیک

خواهرم لیسانس مخابرات

و خودم هم دانشجوی پرستاری بودم بچه آخر بودم و با داداشم 3 سال تفاوت سن داشتم..

بابام اوایل سیگار می کشید اما بعد از اینکه کمی سنش بالا رفت دمخور شد با یه مشت آدم  پولداری که تفریحشون این بود که جمع شن تو باغ و با  تریاک و بافور خوش بگذرونن. خدارو شکر فقط همین خلاف رو می کردن نه چیز دیگه ای.

این شد که ما همینطور از هم دور شدیم

دورتر و دورتر و دورتر

همه مسئولیت خانواده رو مادر بی نظیر ومهربان و فوق العاده من به دوش کشید

سر کار نرفت. مثل یه عقاب بالای سر ما بود دوستمون داشت. بهمون عشق می ورزید عاشقانه دورمون می چرخید

من و خواهرم روز به روز پیشرفت کردیم اما برادرم که فوق العاده مهربان و ماه بود

روز به روز بد و بدتر شد.

من و داداشم با هم خیلی خیلی خوب و صمیمی بودم

عاشق هم بودیم

هر با واسه من خاستگار می امداینقدر اشک می ریخت که من اصلا از قیدازدواج بیرون اومدم

اما بعد از دوری پدرم از ما اینقدر داداشم از ما دور شد که من تنهایی بی نهایتی رو احساس می کردم

خیلی خلاصه بگم

بعد از کلی کاراگاه بازی و شک و شبهه و ... فهمیدیم داداشم معتاد شده از تریاک شروع شد مامانم چندین بار ترکش داد.

بعد از تریاک هروئین بهد از هروئین شیشه و بعد از اون تزریق .

هرگز روزی رو فراموش نمی کنم که با جیغ مامانم دویدم تو اتاق داداشم و دیدم آمپول توی دست داداشمه و اون بی هوش رو زمین افتاده و از دستش داره خون می یاد .

آیا می تونید تصور کنید؟؟؟؟؟؟؟

دیوانه کننده بود. با فریاد کشیدن گریه می کردم

داداش دسته گلم، داداشه خوشگل و خوشتیپه من

داداش مهربونم شده بود یه تیکه گوشت

از اتاقش بیرون نمی اومد

فقط هر دو سه روز یه بار می رفت مواد تهیه می کرد و بر می گشت .سه روز بی هوش می افتاد

دیگه علنی جلوی مامانم تزریق می کرد یعنی اصلا نمی فهمید .

من از یه طرف غصه داداشه گلم رو می خوردم از یه طرف بابای پر ابهتم که الان شده بود یه موجود خوار که همش سرش تو بافورش بود هیچکس ازش حساب نمی برد . و مهم تر از همه مامان گلم که می دید پسر یکی یه دونش که یه روز بش افتخار می کرده و آرزوش دومادیه اون بود حالا چشم تو چشم مامانم تزریق می کرد با اون وضعیت حقیرش.

خواهرم شوهر کرد اما من نمی تونستم مامانم اینطوری تنها بذارم

منم اونقدرا سر به راه نموندم دختر خوبی هم نبودم

زدم بیرون از خونه با دوستام با اکیپاشون منم سیگاری شدم

وای وای حالا که یادم می افته چقدر از خودم بدم می یاد

به جای اینکه بشینم تو خونه و پیش مامانم کمکش کنم دلداریش بدم می زدم بیرون و شب برمی گشتم

آخه شما فکر کنید خونه ای که یه گوشش داره عزیزترین آدم زندگیت تزریق می کنه یه گوشه دیگش پدرت داره تریاک میکشه و یه گوشش هم مامانت رو می بینی که روز به روز پیر تر نالان تر و خسته تر با چشمای گریون نشسته موندن داره؟؟؟؟؟؟

با دوستام همه کاری کردم

دزدی ( نه اینکه پول نداشتم ها بلکه از شدت کمبود های که داشتم می خواستم خودمو نشون بدم )، سوار ماشین پیرمردا میشدیم و بعد از اینکه بامون شوخی می کرد و خوشحال بود که 3 تا دختر خوشکل جوونو بلند کرده خفتش می کردیم هر چی پول داشت می گرفتیم و می رفتیم تریا واسه بچه ها تعریف می کردیم .سیگار سیگاری پارتی دوست پسر و...

اما شب که می رفتم خونه می دیدم از اون دختر شر و شور تریا هیچی نمونده به جز عذاب وجدان و ناراحتی و غصه...

یه روز همه چیز رو تموم کردم

مثل یه مرد اوفتادم دنبال کارای برادرم

اول تعقیبش کردم

ساقیشو لو دادم. رفت سراغ یه ساقیه دیگه اونم لو دادم فهمید من این کارارو می کنم کتکم زد فحشم داد اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم بازم ادامه دادم میرفتم کلاسها و دوره های مخصوصه خانواده های معتادان .یه پا معلم شده بودم.

فهمیدم داداشم دیگه از نصیحت و دعوا و تهدید کارش رد شده .

یه تصمیم مهم گرفتم یه شکایت از داداشم نوشتم زیرش از بابام امضا گرفتم با مامانم بردم دادگاه مبنی بر اینکه داداشم ما رو اذیت می کنه کتک می زنه از خونه وسیله می دزده و معتاده و من به عنوان یه دختر توی این خونه تضمین جانی و مالی ندارم

خلاصه یه روز که داداشم تو نعشگی خودش بود پلیس اومد به دستش دستبند زد و بردش هرگز اون صحنه یادم نمی ره التماسای داداشم گریه های مامانم اشکهای خودم

در گوشامو گرفتم تا حرفهای ملتمسانه داداشمو نشنوم و مامانم رو بردو تو خونه.

داداشم رفت زندان

واسش 2 ماه بریدن.

خونمون واسم یه کابوس بود هر گوشش خاطره ای از خودم و داداشم یادم می اومد دوران شادیمون و خنده هامون نه خودم نه مامانم نرفتیم ملاقاتیه داداشم

خیلی اذیت شده بود

خودم هم هر شب خواب داداشمو می دیدم که دارن اذیتش می کنن .

رفتم زندان پیش دکتر زندان اون بم گفت یه روشی واسه ترک هست که با خوردن قرصای ترامادونه

بعد از 1 ماه به داداشم اجازه دادم آزاد بشه

می دونستم اون سم لعنتی از تنش اومده بیرون

خلاصه با کمک خودش کاری کردم که کاملا پاک پاک شد علت اینکه دیگه لغزش نداشت هم این بود که اینبار تو بیمارستان و با دارو و نوازش های مادر و خواهر ترک نکرد این بار تو زندان با درد و توهینو کتک ترک کرد

داداشه من الان درسش تمام شده یه شرکت زده در امدش عالیه مثل قبل خوشکل و خوشتیپ شده نامزد کرده یه نامزد خوشکل و باکلاس و ماه و مهربون بابام ترک کرد حالا همه تفریحش با بچه هاشو و همسر با وفاشه .

منم با اجازتون یه خاستگار ماه دارم که ان شاءالله امسال  نامزد می کنیم.

جهنم 3 سال پیشخونه ما شده بهشت اونم واسه مقاومت های من و مادرم بود . حالا هر شب جمع ما دور همدیگه خوشحال وشادیم.

صدای خنده هامون هرشب تا آسمون می ره. مامانم یه کم تپل شده که بهش می گیم اگه لاغر نشه به بابا می گیم طلاقت بده . خواهرم یه پسر کوچولوی نمکی داره داداشم واسه خودش یه پا خان داداش شده . منم با تمام وجود کنیزیه داداشه گلمو می کنم.

عزیزان خواهش می کنم هرگز با یه مشکل کوچولو خودتونو نبازید . عاشق خانوادتون باشید .به خودتون ضرر نزنید . و خواهش میکنم سراغ مواد مخدر نرید.

این نوشته های من داستان نیست

واقعیتی بود که با گذشت 3 سال من هنوز هر شب خوابشو می بینم نذارید خونه های پر مهرتون به جهنم تبدیل بشه.

 


نظر کارشناس:

 

داستانی که با هم خواندیم سرگذشت واقعی یکی از دوستان هم گروهی بود . اما این داستان دارای یک ویژگی بود که به نوعی با دیگر سرگذشت هایی که تاکنون خوانده بودیم فرق می کرد که شما حتما آنرا درست حدس زده اید ، پایان خوشی که این داستان داشت مانند داستان های دیگر ما را نه تنها ناراحت نکرد ، بلکه ما را به وجد هم آورد . خانواده ای که انتظار داشتیم هر لحظه به یک سراشیبی تند سقوط کند ، کاملا بر عکس و به یک زندگی ایده آل تبدیل شد .

اما ازآنجاییکه سرگذشت سارای عزیز خیلی بهتر از صحبت های من می تواند برای شما مفید باشد ، می خواهم بحثم را بسوی دیگری ببرم و بر خلاف کلیشه های رایج جامعه مان با شما راحت صحبت کنم .

امروز چیزی که زیاد در جامعه می توانیم ببینیم طلاق ، اعتیاد و خانواده هایی است که در حال گسست هستند . مطمینا شما هم مانند بقیه تمام این معضلات را به گردن دولت می اندازید و مشکلات اقتصادی جامعه را دخیل می دانید . حرف شما کاملا درست است و اینهایی که گفتید هر دو از اصلی ترین دلایل وجود اعتیاد ، فراری شدن از منزل ، طلاق و ... است . اما چیزی که به آن اصلا توجه نمی کنیم ، نقش فرد در جامعه است . خیالتان را راحت کنم که اصلا نمی خواهم شروع به پند دهی کنم که سرزمین ما چنین است و چنان و می توان با یکسری عملکرد آنرا از اروپا و آمریکا هم پیشرفته تر کرد و اگر فلان وزیر با فلانی عوض شود ، مملکت درست می شود و اگر مدیر فلان جا را از فلان حزب بگذارند ، چنان می شود و ... بلکه حرفم چیز دیگری است .

بدون رودبایستی باید خدمتان بگویم که ما ایرانیان بسیار تن پرور هستیم . عادت کرده ایم تمام اتفاقات دور و برمان را یا به خدا و خواست او ربط دهیم یا به کمبودهایی که دولت و جامعه دارند . که نتیجه اش می شود عادت به فرار از مسولیت هایی که در قبال خود ، دیگران و در نهایت جامعه و کشورمان داریم . در نوشته سارای عزیز این مطلب به خوبی به چشم می آید . نخستین گره از جایی شروع می شود که پدر خانواده با دوستانی ارتباط برقرار می کند که نتیجه اش اعتیاد است . بعد نوبت به برادر سارای عزیز می رسد و سپس خود سارا . اما آیا به گفته سارای عزیز ، بالا رفتن سن ، دلیل خوبی برای کشیدن تریاک است ؟ و سوال بعد اینکه برادر که حالا باید خلا نبود پدر را جبران کند ، خود چرا به اعتیاد کشیده می شود ؟ و در نهایت اینکه سارای عزیز با اینکه خود می داند و می گوید که باید همراهی مادرش را بکند ، چرا به بیرون می رود و بقیه اتفاقات ؟

فقط یک دلیل وجود دارد و آن اینست که آرامش و امنیتی که از خانه انتظار می رود ، در این خانه وجود ندارد . یعنی با اولین جرقه که از پدر شروع می شود ، دیگران نیز به دنبال بی مسولیتی می روند که اگر جو خانه سالم بود ، مابقی خانواده باید با تمام تلاش جلوی پدر را می گرفتند که خانه هم چنان مستحکم بماند ، که گویی برعکس آن اتفاق می افتد و انگار همه منتظر چنین فرصتی هستند تا خود را تخلیه کنند . اما چرا اینگونه می شود ؟

برگردیم به صحبت اولم . ما یاد گرفته ایم در مقابل تمامی مشکلاتمان بدون هیچ دفاعی ، شکست بخوریم و عقب نشینی کنیم . زانوی غم در بغل بگیریم ، به زمین و آسمان دشنام بدهیم ، دنبال بهانه های مختلف بگردیم ، همه را متهم کنیم ، دولت را متهم کنیم ، جامعه را متهم کنیم ، معتاد بشویم ، از خانه فرار کنیم ، خود را به بی قیدی بزنیم ، دیپرس شویم ، داریوش گوش بدهیم ، چای شیرین بخوریم ، درس نخوانیم و ... اما به جای تمام این موارد می توان یک کار دیگر کرد و آنهم حل مشکل است . فکر نمی کنید به جای صرف انرژی برای چند صد مورد منفی ، می توان کمی تمرکز روی حل مشکل گذاشت تا به راحتی بتوان مشکل پیش آمده را حل کرد ؟ یک مثال برایتان می زنم . فکر کنید مشکل شما در زندگی مانند پنچری یک ماشین است . کاری که شما در مقابل مشکلتان انجام می دهید دقیقا اینگونه است ، ابتدا کاپوت ماشین را بالا می زنید و تمام سیم ها ، موتور ، سیلندر ، سوپاپ و هر چه در آن جلو است را بیرون می ریزید . بعد وارد ماشین می شوید ، صندلی ها را در می آورید ، فرمان ، دنده ، پدالها ، داشبورد و هر چه درون ماشین هست را هم بیرون می ریزید . حال فقط صندوق عقب مانده است ، اما شما دیگر انرژی ندارید و به سمت آن نمی روید . شاید مثال من اصلا جنبه علمی نداشته باشد ، اما کمی که به ذهنتان رجوع کنید می بینید که شما همیشه در قبال مشکلاتتان همین کارها را کرده اید و به جای صرف انرژی در مقابل مشکل ، همیشه کارهایی کرده اید که هیچ نتیجه ای هم برای شما نداشته است .

یعنی دقیقا کاری که سارا و برادرش در قبال تریاک کشیدن پدر انجام داده اند . به جای صرف انرژی برای پر کردن کمبودی که پدر در خانه حس می کرده ، و بازگرداندن او به محیط خانواده و رفع کمبود پدر ، هر دو انرژی شان را صرف چیزهای دیگری کرده اند که نتیجه اش می شود همان ها که خوانده اید . یعنی به جای تمرکز روی حل مشکل ، خود را باخته و به جهاتی خلاف جهت حل مشکل رفته اند .

اما در این میان تنها کسیکه گره خانواده را از زاویه دیگری نگاه می کند ، مادر خانواده است که به جای جدایی از پدر ، بی مسولیت شدن ، فرار از محیط خانواده و ... در کمال وفاداری می ماند و با تمام تلاشش زندگی را بهتر از قبل می سازد و کمبودهای خانواده را جبران می کند تا همگی دوباره به خانه بازگردند .

برای اینکه بحثم طولانی نشود و حوصله شما را هم سر نبرم ، فقط به همین اکتفا می کنم که آیا بهتر نیست شما هم کمی زاویه دیدتان را نسبت به مسایل تان عوض کنید و انرژی خود را صرف تمرکز روی مشکلتان بکنید ؟ یعنی دقیقا برگ برنده مادر سارای عزیز . دیدن درست مساله ، صبر و در نهایت اندکی تلاش .

باور کنید شما هم می توانید از این به بعد تمام مشکلات تان را به خوبی حل کنید . اما نه با صرف انرژی برای چیزهای دیگر ، فقط با تمرکز به روی خود مشکل تان . یکبار امتحان کنید .

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 11:18 | لینک  |